چشم هایم که باز می شود به اندازه ی ضخامت آسفالت و ارتفاع دیوار مستاجر و تخت از زمین بلند ترم،شاید بیشتر...
اما کی میداند به اندازه ی چند تا از این سقف، زیر آسمان و ماه و تاریکی غلیظ سطح اتمسفر سیاره ام ناپدید شده ام؟
به اندازه ی چند...!؟
مگسی با بال های نازک و بدن سبز روی دست چپم راه می رود.لرزش دستانش را حس میکنم_یا حتی پاهاش_تاکنون دستان کسی در لمس انگشتانم نلرزیده بود.
سعی میکنم عاشقش شوم.
در چشمانش خیره نگاه می کنم
سعی میکنم دوستش بدارم؛ احمقانه ترین برخورد با کثیف ترین موجود!
معلوم نیست با این دست ها و پاها کجاها لرزیده و با این چشم های سراسر سیاه مشبک چه چیز ها دیده!
بلند می شود.
چرخی در هوا می زند.صدای برخورد بال هایش مثل صدای شعر خواندن مجری تلویزیون یا صوت قرآن خواندن صبح زود پدربزرگ در سرم می پیچد.
می آید.
می نشیند روی گونه ام.بگذارم مرا ببوسد؟
قبل از اینکه به سیاهی زهر لب هایش فکر کنم کاررا تمام کرده.
اوهم مرا دوست دارد!؟ انقدر که نمی تواند از من دل بکند؛
می چرخد و آخر می نشیند روی خوشمزه ترین پوست.شاید بجای دست هام دارد خونی که در انها جاریست میبیند یا ان تکه از روحم که برای زنده بودن انگشت هام در آنها جمع شده.
می آید و می نشیند و هرچه بیشتر پوست ضخیم تنم را می کند به تکه های لذیذ تری می رسد.
اگر همینطور ادامه دهد بالاخره شاخک هایش را در حفره ی عمیق روی انگشت اشاره ی دست چپم فرو می کند تا روحم را بمکد.
خوشمزه ترین غذا!_هرچه کثیف تر،خوشمزه تر_
سعی میکنم عاشقش باشم.
درچشمانش نگاه میکنم،تاریک تر شده و براق...طوری که انگار دارد چیزی می گوید و دنبال عکس العمل مخاطبش میگردد.
بلند می شود و دوباره به هوا میرود.دوباره کسی در تلویزیون شعر می خواند و پدربزرگ آیه های الکافرون را داد می زند.
از اتاق بیرون می رود.
انگار دست و پایم فلج شده.نمی توانم دنبالش بروم.دستش را بکشم.بگویم برگرد!عاشقت هستم!
همه جا تاریک می شود و عمیق
ساعت نه و پنج دقیقه؛
با صدای مگس کش و غرغرمامان از خواب میپرم.
گنجشک بی گذرنامه...
ما را در سایت گنجشک بی گذرنامه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 38